از راهروهای مدرسه تا خط مقدم وطن؛ مالک، شاگرد دیروز من و قهرمان امروز ایران
روایت عاطفی و حماسی یک معلم از مالک موسویتبار، شاگرد سالهای دور مدرسه آیتالله سعیدی ممبی، که از خانوادهای ساده و کمبضاعت اما سرشار از ادب و نجابت برخاست و سالها بعد در قامت یک تکاور، برای دفاع از وطن ایستاد. این روایت، پیوندی میان نیمکت مدرسه و میدان دفاع از ایران است؛ جایی که معلم، اینبار نه در جایگاه آموزگار، بلکه با افتخار در برابر بزرگی شاگردش سر تعظیم فرود میآورد.
بعضی شاگردان، سالها پس از رفتنشان هم از کلاس درس خارج نمیشوند؛
نه به این دلیل که نامشان بر دفتر مدرسه باقی مانده،
بلکه چون تصویری از آنان در گوشهای از قلب معلم حک شده است که زمان، توان پاک کردنش را ندارد.
مالک موسویتبار، یکی از همان دانشآموزان بود.
او دانشآموز من در مدرسه آیتالله سعیدی ممبی بود؛
پسری از خانوادهای کمبضاعت، اما با ادب، متین و نجیب.
هنوز بعد از گذشت سالها، گاهی در ذهنم راهروهای مدرسه جان میگیرند؛
کلاسها، زنگها، رفتوآمد دانشآموزان و در میان همه آن تصاویر، چهرهای آرام و مظلوم که با همان نگاههای متین و مؤدبانه از کنارم میگذشت.
مالک را با همان سیمای ساده و بیآلایش به یاد دارم؛
پسری که شاید سهمش از امکانات زندگی اندک بود،
اما از نجابت، ادب و شخصیت، چیزی کم نداشت.
آن روزها، هیچکس نمیدانست این دانشآموز آرام و کمحرف،
روزی در جایی خواهد ایستاد که نگاه میلیونها ایرانی به او دوخته شود.
و چه شگفت است تقدیر انسان…
دیشب، وقتی نام «مالک موسویتبار» را شنیدم،
دیگر آن دانشآموز آرام راهروهای مدرسه را تنها به یاد نیاوردم؛
نام یک تکاور را دیدم که تا آخرین لحظه برای دفاع از وطن ایستاده بود.
همان پسری که روزی با چهرهای مظلوم و لباس مدرسه در راهروهای آیتالله سعیدی قدم میزد،
امروز با لباس رزم، در برابر دشمن ایستاده بود؛
نه برای شهرت،
نه برای دیدهشدن،
بلکه برای چیزی بزرگتر از خودش:
برای ایران.
و من ماندهام با یک سؤال ساده و هزار پاسخ ناتمام:
مالک، چه بنویسم در وصف تو؟
چگونه از شاگردی بنویسم که روزی در کلاس درس مینشست و امروز خودش، بخشی از درس بزرگ ایستادگی این سرزمین شده است؟
چگونه از آن چهره مظلوم و آرام بنویسم و باور کنم پشت آن سکوت و متانت، قلبی چنین استوار میتپیده است؟
تو به من آموختی که بزرگی انسان،
به آنچه در جیب دارد نیست؛
به آن چیزی است که در لحظه آزمون، برای دفاع از آن میایستد.
تو از همان خانواده ساده آمدی،
از همان کوچهها و مدرسهای که شاید امکاناتش در برابر بسیاری از مدارس کم بود؛
اما از آنجا انسانی برخاست که وقتی وطن به مردان ایستاده نیاز داشت،
ایستاد.
مالک عزیز؛
من تو را سالها پیش در قامت یک دانشآموز شناختم،
اما امروز باید تو را در قامت مردی ببینم که نامش با دفاع از وطن گره خورده است.
چه فاصلهای است میان آن راهروی مدرسه و میدان نبرد؛
اما گویی در تمام این سالها،
آن کودک مؤدب و آرام،
در سکوت، برای چنین روزی بزرگ میشد.
امروز اگر نامت را مینویسم،
دستخط من دیگر دستخط یک معلم برای معرفی یک شاگرد نیست؛
این بار، یک معلم در برابر بزرگی شاگردش سر تعظیم فرود میآورد.
مالک؛
شاگرد دیروز من،
قهرمان امروز وطن…
ای کاش میتوانستم بار دیگر تو را در راهروی مدرسه ببینم؛
همان نگاه متین،
همان چهره مظلوم،
همان ادب همیشگی…
اما این بار، به جای آنکه صدایت کنم و بگویم «مالک، به کلاس برو»،
میخواهم بگویم:
مالک جان،
کلاسی که تو امروز در آن درس دادی،
به وسعت تمام ایران بود؛
و درسی که آموختی،
درس ایستادگی، شرافت و وطندوستی بود.
نامت برای من دیگر فقط یک نام نیست؛
خاطرهای است از یک دانشآموز نجیب،
روایتی است از یک خانواده ساده،
و تصویری است از مردی که نشان داد
گاهی بزرگترین قهرمانان،
از سادهترین نیمکتهای مدرسه برمیخیزند.
روحت آرام، مالک عزیز.
من تو را به نام یک تکاور شنیدم،
اما سالها پیش،
تو را به نام یک دانشآموز مؤدب به خاطر سپرده بودم.
و چه افتخاری بالاتر از این برای یک معلم
که یکی از شاگردانش،
روزی برای دفاع از وطن
تا آخرین نفس بایستد.
مالک موسویتبار؛
شاگرد دیروز من،
سرباز امروز ایران،
و خاطرهای ماندگار در قلب معلمت.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0