فرهنگیان و پیشکسوتان ایل بهمئی؛ بهمنبیگیهای همیشهماندگار//به مناسبت چهلمین روز ارتحال فرهنگی فرهیخته زنده یاد حاج محمد تقی جاودان پور

روایت پیشکسوتان فرهنگی و معلمان فقید ایل بهمئی؛ مردانی که در روزگار محرومیت، بیسوادی و نبود امکانات، از دل کوهستان و روستاهای دورافتاده، چراغ دانایی را برافروختند. آنان که بهمثابه «بهمنبیگیهای ایل»، نهتنها آموزگار خواندن و نوشتن، بلکه سازندگان آینده و آبروی خانوادهها و تبار بودند، میراثی ماندگار از فرهنگ، دانش و افتخار برای نسلهای امروز بر جای گذاشتند.
به قلم حسین جعفری نیکو مدیر پایگاه خبری عصر زنگی

در روزگاری نه چندان دور، آنگاه که راههای ایل، پیچوخمِ سنگلاخ کوهستان بود و روستاهای بهمئی در پناه صخرهها و دامنههای زاگرس، با کمترین امکانات روزگار میگذراندند، مردانی از جنس ایمان و دانایی، بار سنگین رسالتی بزرگ را بر دوش گرفتند؛ مردانی که امروز دیگر در میان ما نیستند، اما نامشان همچنان در حافظهی ایل، در صدای چشمهها، در سایهسار بلوطها و در خاطرهی خانههای کاهگلی روستاها نفس میکشد.
آنان بهمنبیگیهای ایل بودند؛ معلمانی که تنها درس خواندن و نوشتن نمیآموختند، بلکه پنجرهای به جهان دانایی میگشودند.
آن روزها، روستا حالوهوای دیگری داشت؛ نه از جادههای آسفالته خبری بود، نه از امکانات آموزشی امروز، نه از کلاسهای مجهز و نه از وسایل ارتباطی که فاصلهی دورترین آبادیها را کوتاه کند.
بسیاری از کودکان روستا، کتاب را نمیشناختند و قلم برایشان کالایی دور از دسترس بود. بیسوادی سایهای سنگین بر بسیاری از خانهها انداخته بود و مدرسه، برای بعضی روستاها، رؤیایی بود که تنها از دور دربارهاش شنیده میشد.
در چنین روزگاری، معلم فقط «معلم» نبود.
معلم در ایل، مظهر دانایی، آبروی خانواده، اعتبار روستا و سرمایهی اجتماعی تبار بود.
وقتی پسری از خانوادهای به مدرسه میرفت و روزی با دفتر و کتاب به خانه بازمیگشت، نگاه پدر پیر روشن میشد؛ مادر، با افتخار نام فرزندش را بر زبان میآورد و خانواده، قبولی و پیشرفت او را نه یک موفقیت شخصی، که سربلندی خاندان میدانست.
در فرهنگ ایل، معلم شدن فقط رسیدن به یک شغل نبود؛ رسیدن به جایگاهی بود که نام آدمی را در میان مردم ماندگار میکرد.
پدران ایل به فرزندان معلم خود میبالیدند و مادران، با همان دستهایی که نان خانواده را فراهم میکردند و بار زندگی را به دوش میکشیدند، برای آیندهی فرزندشان دعا میکردند.
چه بسیار مادران ایل که خود فرصت مدرسه رفتن نیافتند، اما فرزندشان را با هزار امید و آرزو راهی مدرسه کردند؛ مادرانی که شاید خواندن یک نامه برایشان دشوار بود، اما میدانستند قلم فرزندشان میتواند سرنوشت یک نسل را تغییر دهد.
آنان، در سکوت روستاها، آینده را پرورش میدادند.
کلاس درسشان شاید دیوارهای بلند و نیمکتهای استاندارد نداشت؛ اما سقفش آسمان بود و تختهسیاهش گاه تختهای ساده، و سرمایهشان تنها دانش، صبوری و عشق به مردم.
معلم، راه کوهستان را میپیمود؛ از گردنهها میگذشت، از رودخانهها عبور میکرد، در گرمای طاقتفرسای تابستان و سرمای استخوانسوز زمستان خود را به روستا میرساند تا کودکی که شاید فردا چوپان، کشاورز یا دامدار میشد، دستکم بتواند نام خود را بنویسد و جهان را از پنجرهی سواد تماشا کند.
او از کوههای ایل پایین میآمد تا کوهی از نادانی را از پیش پای مردم بردارد.
از دل همان کوهها، از میان همان روستاهای ساده و خانههای بیپیرایه، نسلی برخاست که بعدها پزشک شد، مهندس شد، قاضی شد، استاد دانشگاه شد، مدیر شد و در جایجای این سرزمین خدمت کرد.
و اگر امروز نام بسیاری از فرزندان ایل در عرصههای گوناگون میدرخشد، باید بخشی از این روشنایی را در چراغی جستوجو کرد که آن معلمان سالها پیش، با دستان خویش در روستاهای دورافتاده روشن کردند.
آنان معلم بودند؛ اما رسالتشان فراتر از کتاب و مدرسه بود.
آنان میان گذشته و آینده پل زدند؛ میان کوچ و ماندن، میان محرومیت و امید، میان بیسوادی و دانایی، و میان کودک روستایی و جهان بزرگ فردا.
امروز که برخی از آن بزرگان در خاک آرمیدهاند، جای خالیشان تنها جای خالی یک انسان نیست؛ جای خالی بخشی از تاریخ فرهنگی ایل است.
نام آنان را باید در کنار چشمههای قدیمی، در سایهی بلوطهای کهنسال و در حافظهی پیرمردان و پیرزنان ایل جستوجو کرد؛ همانهایی که هنوز وقتی از مدرسه و معلم آن سالها سخن میگویند، صدایشان رنگ احترام میگیرد و خاطراتشان بوی روزهای دور میدهد.
چه زیباست اگر فرزندان امروز ایل بدانند که پیش از آنکه مدرسهها مجهز شوند، پیش از آنکه جادهها به روستاها برسند و پیش از آنکه امکانات آموزشی فراگیر شود، معلمانی بودند که خودشان راه بودند.
آنان با پای خویش به روستا رفتند تا دانش را به خانههای مردم ببرند.
و چه افتخاری بالاتر از اینکه در فرهنگ مردمی که ریشه در کوه، کوچ، غیرت، مهماننوازی، مردانگی و پیوندهای عمیق خویشاوندی داشتند، معلم حرمت ویژهای یافت؛ چنانکه ورود یک معلم به خانهی ایل، ورود صاحب علم و حرمت بود.
معلم را به احترام مینشاندند؛ سخنش را میشنیدند؛ و فرزند معلم بودن، برای بسیاری از خانوادهها، مایهی مباهات و سربلندی بود.
امروز اما باید بیش از همیشه قدر این میراث را دانست.
پیشکسوتان فرهنگیِ درگذشتهی بهمئی، تنها متعلق به خانوادههای خود نیستند؛ آنان بخشی از شناسنامهی فرهنگی این سرزمیناند.
آنان بهمنبیگیهای ایل بودند؛ مردانی که در روزگار دشوار، مشعل دانایی را از میان کوهستان عبور دادند و به دست نسلهای بعد سپردند.
اگر امروز در روستایی کودکی کتابی در دست دارد، اگر جوانی از دورترین آبادیهای ایل به دانشگاه راه یافته، اگر نام دانش و مدرسه در خانههای این سرزمین غریبه نیست، باید در برابر نسلی از معلمان پیشکسوت سر فرود آورد که در روزگار کمبود، فراوانیِ امید آفریدند.
آنان رفتند، اما چراغشان خاموش نشد.
در هر فرزند باسواد ایل، در هر معلم جوانی که پای تخته میایستد، در هر مادری که فرزندش را با کتاب راهی مدرسه میکند، در هر پدری که به دانشآموختگی فرزندش میبالد، و در هر روستایی که صدای زنگ مدرسه در آن میپیچد، ردپایی از آنان هنوز باقی است.
بهمئی، وامدار مردانی است که قلم را در روزگار تفنگ و کوچ و محرومیت، به سلاح رهایی تبدیل کردند.
آنان رفتند تا نسل ما بماند؛ رفتند تا چراغ بماند؛ و رفتند تا ایل، از تاریکی بیسوادی، راهی به روشنایی دانایی بیابد.
نامشان را باید با احترام بر زبان آورد؛ یادشان را باید با افتخار زنده نگه داشت؛ و به نسل امروز گفت:
اینها فقط معلمان گذشته نبودند؛ اینها معماران آیندهی ایل بودند.
و امروز، در برابر آرامگاه خاموششان، کوههای بهمئی هنوز ایستادهاند؛ بلوطها هنوز نفس میکشند؛ چشمهها هنوز جاریاند؛ و ایل هنوز روایت میکند که روزگاری، بهمنبیگیهای ایل آمدند تا از دل کوهستان، راهی به سوی دانایی بگشایند.
روح همهی پیشکسوتان فرهنگی و معلمان درگذشتهی بهمئی شاد؛ مردانی که نامشان نه فقط در دفترهای اداری، بلکه در دل مردم، حافظهی روستا و تاریخ فرهنگی ایل ثبت شده است.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0